نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

در سرش طرح معما می كرد با دل عمه مدارا می كرد فكر آن بود كه می شد ای كاش رفع آزار ز آقا می كرد به عمویش كه نظر می انداخت یاد تنهایی بابا می كرد چشم در چشم عزیز زهرا زیر لب داشت خدایا می كرد ناگهان دید عمو تا افتاد هر كسی نیزه مهیا می كرد نیزه ها بود كه بالا می رفت سینه ای بود كه جا وا می كرد زود می آمد و میزد به تنش هركسی هرچه كه پیدا میكرد آن طرف هلهله بود و این سو ناله ها زینب كبری می كرد گفت ای كاش نمی دیدم من زخمهایت همه سر وا می كرد دست من باد بلا گردانت ذبح گشتم به روی دامانت
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد