
در حریم قدسیات بال مناجاتی بده گنبدت دل میبرد، وقت ملاقاتی بده دستهایم خالی از پیش است، سوغاتی بده من فقیرم، تکه نانی بهر خیراتی بده از کنار تو گدا با دست خالی رد نشد نیست عاقل هر کسی دیوانه مشهد نشد *** از دم گرمت مسیحا صاحب دم میشود بی تو باشم حضرت خورشید، سردم میشود نان برای خوردن و بردن فراهم می شود من زیادیام فقط از سفره ات کم میشود ما لبِ تشنه، لب ِدریایمان پیش شماست هر کجا باشیم هم یک پایمان پیش شماست *** این حرم را چشمهای تار می خواهد چکار پنجره فولاد تو بیمار میخواهد چکار دل به تو بسته طنابِ دار میخواهد چکار خب جوابش را بده اصرار میخواهد چکار پنجره فولاد تو بیمار را آورده است تو جوابش را بده، دکتر جوابش کرده است *** من که زائر بودهام یک مرتبه در این حرم وقت مرگ و در فشار قبر و روز محشرم تو خودت گفتی که منت می گذاری بر سرم قول دادی ور نه نام مادرت را میبرم سوختم در عشق تو خورشید، خاموشم نکن مرگ من در وقت تنهایی فراموشم نکن *** بر خلاف دست، چشمم پُرتر از این حرفهاست آب سقاخانهات تب بُرتر از این حرفهاست این گرفتارت شدنها حُرتر از این حرفهاست نان بدون عشق تو آجرتر از این حرفهاست در رواق تو تمامی جهان جا میشود زودتر از گفتن حاجت گره وا می شود *** دوست دارم با شما باشم، اجازه میدهی تو رئوفی من گدا باشم، اجازه میدهی شامل لطف رضا باشم، اجازه میدهی با تو یک شب کربلا باشم، اجازه میدهی زائرت هر کس شود، ختم بخیرش میکنی پاش بیفتد اگر، حر را زهیرش میکنی *** راه افتادی و زیر پایت ایران ساختند تکهای از خاک ایران را خراسان ساختند با وجود تو در این کشور مسلمان ساختند تو همان لطفی که در پاسخ به سلمان ساختند در نگهداری گل خود را نشان دادیم ما تا ابد مدیون زن های سنابادیم ما *** راست میگویند که در احتضار افتادهای مادرت یکبار، تو پنجاه بار افتادهای روضه خوان دست زهرای زِ کار افتادهای در میان حجره هم چشم انتظار افتادهای آن نشستن ها و آن برخاستنها یک طرف بی جواد افتادنت آقای تنها یک طرف *** از مدینه یک نفر آمد عزاداری کند موپریشان، بی عمامه گریه و زاری کند تا برای آخرین بار از تو دیداری کند خواهرت هم کاش میآمد تو را یاری کند خواهرت هم کاش میآمد به دادت می رسید داشت کم کم جان به لبهای جوادت می رسید *** خاکِ حجره مثل خاکِ کربلا سوزان نبود لااقل تا لحظۀ آخر تنت عریان نبود روی جسم تو دگر رد سم اسبان نبود لااقل دیگر سرت از شاخه آویزان نبود مردم این شهر پیمان تو را نشکستهاند زیر پای چوب دندان تو را نشکستهاند *** از محاسن هیچ نامردی سرت را برنداشت کندی خنجر نیامد حنجرت را برنداشت لااقل دیگر کسی انگشترت را برنداشت هیچ دستی روسری خواهرت را برنداشت نیزهای را در گلوی تو فرو کردند نه با سر نیزه تنت را پشت و رو کردند نه ***