نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

خیلی دلم گرفته از این غربت زمان انگار بغض کرده و تب دارد آسمان گفتم برایت از غم اِن کنتَ باکیاً حالا وقتش رسید و شعله گرفته است استخوان داغ دلم تازه شد بیا، عمّهی ما راه دور رفت میخواست قتلگاه بماند به زور رفت آتش گرفت چادرش اما کسی ندید پنجاه و پنج سال قدش را کسی ندید پنجاه و پنج سال بدون غمی نبود تا آن زمان مقابل نامحرمی نبود عمّه ما احترام داشت چندیدن امامزداه و چندین امام داشت پیش بزرگ قافله فریاد میزدند بر سر او داد میزدند **** ای صفای قلب زارم، هر چه دارم از تو دارم تا قیامت ای رضاجان سر زِ خاکت برندارم منم خاک درت، غلام و نوکرت مرا از در مران به جان مادرت علی موسی الرضا...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد