نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

خدای مهربانیهاست سلطانی که من دارم فدای مهر بسیارش دل و جانی که من دارم کنارش ذرّهی ناچیز چون خورشید میتابد ندارد هیچ موری این سلیمانی که من دارم همیشه رو به گنبد با خدای خود سخن گفتم همیشه در حرم محکم شدیم حالی که من دارم نسیم رحمتش بار گناه از دوش بردارد به آنی کاه گردد کوه عصیانی که من دارم **** ای صفای قلب زارم هرچه دارم از تو دارم تا قیامت ای رضا جان سر ز خاکت بر ندارم منم خاک درَت، غلام و نوکرت مران از در مرا، به جان مادرت (علی موسی الرضا، علی موسی الرضا) ***** یابن شبیب عمّهی ما راه دور رفت میخواست قتلگاه بماند به زور رفت آتش گرفت چادرش امّا کسی ندید پنجاه و پنج سال قدش را کسی ندید پنجاه و پنج سال بدون غمی نبود تا آن زمان مقابل نامحرمی نبود پنجاه و پنج سال پرش را گرفتهاند مردان خانه بال و پرش را گرفتهاند یابن شبیب عمّهی ما احترام داشت چندین امامزاده و چندین امام داشت پیش بزرگ قافله فریاد میزدند یابن شبیب بر سر او داد میزدند یابن شبیب دختر دلگیر را زدند پنجاه و پنج ساله زنی پیر را زدند امّا رباب زخم پرش را گرفته بود از بس که درد داشت سرش را گرفته بود از پیش نیزههای شکسته عبور کرد او را به دستهای خودش جمع و جور کرد او را به ریگهای پریشان سپرد و رفت او را به آفتاب و بیابان سپرد و رفت او را به مردمان دهاتی سپرد و رفت ***** تا حالا از این خونواده زنی را نبردند اسارت
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد