خدایا دادهام از کَف همه بود و نبودم خودم دیدم خزانی شد گلِ یاسِ کبودم همه پیمان گُسَستند، دلِ حیدر شکستند کتابِ عشقِ من را، میانِ کوچه بستند منم باغبان، که باغِ مرا، دگر فصلِ خزان است چراغِ دلم، به غمخانهام، دگر سوسو زنان است