بلبل به حال مست، خبر داده بر چمن شد باغ، پر ز پچپچ مینا و نسترن پروانه باز کرده لبش را به این سخن گل آمده به دامن گلدان پنجتن او کیست جز سلالهی خیرالنّساء، حسن با دیدنش هر آینه دلباخت جبرئیل با شوق و ذوق، سمت زمین تاخت جبرئیل هم زیر پاش، بالوپر انداخت جبرئیل هم سایبان بهروی سرش ساخت جبرئیل بر دامن محبّت زهرا، تجلّسش هم رتبهی جلالت مولا، تقدّسش جان میدهد به مُرده، دم هر تنفّسش میشد که واشود پر پرواز فطرسش بخشید بر حسین خود، این تحفه را؛ حسن شب در میان چشم سیاهش نشسته؛ مست یک کهکشان بهصورت ماهش نشسته؛ مست لیلا جنون گرفته، به راهش نشسته؛ مست عاصی که گوشهای به گناهش نشسته؛ مست بخشیده شد به جملهی العفو، یاحسن موسی نشسته روی دوزانو برابرش عیسی رسیده تا که شود عبد و نوکرش یوسف، حضیض بوی عبای معطّرش درکودکی به دوش نبی بود منبرش زینت برای دوش نبی خدا، حسن امری بدیهی است به عالم، تقدّمش مستی شروع میشود از جوشش خمش بوی بهشت میرسد از هر تبسّمش زل میزنند بر قدّ او، شهر و مردمش گر بگذرد به ناز، ز پسکوچهها؛ حسن نور رخش به عرش بیاید ادامهاش داوود، مست صوت اذان و اقامهاش بوسه زده علی، به عبا و عمّامهاش شد بافته به دست خداوند، جامهاش تا سر شود به جملهی آل عبا، حسن برکوه مؤمنون، عَلَم نهضتش بلند آوازهی کرامت بیمنّتش، بلند خورشید روی شانهی قدقامتش، بلند تا کعبه شد هرآینه از قدرتش بلند پیغام آمد از لب ربّ: مرحبا حسن جنگ جمل، تجلّی شور و شجاعتش یک صحنه از نمایش روز قیامتش هو میکشد زمین ز فتوحات هیبتش دشمن هجاهجا شده از تیغ و ضربتش فریاد زد علی که کفایت؛ بیا حسن برّنده تیغ او به خدا مثل ذوالفقار دشمن نداشت راه نجاتی بهجز فرار در اختیار جبر حسن، کار کارزار کوری دشمنان؛ پسر مصطفی، حسن دم میزنند از کرمش، هرکجای شهر از او کریمتر چهکسی؟! در کجای شهر شد اسم مستعار حسن، ناخدای شهر برگشته شاه از در بیتش، گدای شهر امّید اوّل دل هر بینوا، حسن