
دیشب گذری کردم از کوچهی میخانه دیدم همه مستان را دیوانهی دیوانه ساقیِ بلاجویان شاداب و لبِ خندان میداد به سرمستان پیمانه به پیمانه من بودم و تنهایی در حلقهی شیدایی دستی ز کرم آمد ناگاه روی شانه گفتا: منشین خاموش در محفل ما رندان برخیز غزلخوان شو مستانی مستانه سرمست بخوان یا هو جای نگرانی نیست مولاست که میبخشد عیدانهی شاهانه برخواستم و خواندم یا محسن و یا مُجمِل ما را بنواز امشب ای لطف کریمانه هو هاتفی از یثرب میگفت دم مغرب: افطار بفرمایید از سفرهی جانانه فرمود کسی: مولا فرموده بفرمایید کردند همه طاعت فرمان ملوکانه چه سفری رنگینی گسترده به ایوان بود بسم الله هنگام افطار حسن جان بود ای خال و خط و چشمت تصنیف دل آرایی نامت حَسن و حُسنت سرچشمهی زیبایی هم قامت تو موزون، هم صورت تو محشر پا تا سرت ای مولا، مجموعهی غوغایی افلاک همی گردد گِرد قد و بالایت رخسار جهان افروز گیسو شب یلدایی ای روزی هر روزم وابسته به دستانت ای کاش که رِزقم را همواره بیفزایی اوّل قمر طاها اوّل پسر مولا اوّل ثمر عشق صدیقهی کبرایی ای سفره ی گسترده وی رحمت بی پایان ما را بنواز امشب ای رأفت زهرایی کو حاتم طایی تا پیش تو زند زانو؟ سالار کریمانی تو حاتم طاهایی ای حِلم خداوندی اسطورهی صبری تو فرمانده بیلشکر سردار شکیبایی رویای شب و روزم خورشید دل افروزم عمریست که با عشقت میسازم و میسوزم ای نام گران قدرت بسم الله قرآنها وی جنبش لبهایت آرامش طوفانها هر کس غزلی خواند در مِدحت تو جانا میبندد و میسوزد دیوان غزلها را خورشیدی و چون خورشید سلطانیِ تو محرز ای سـیطرهات حاکم بر سلطهی سلطانها ای میمنهی هستـــی در میسرهی چشمت وی هم چو علی فاتح در عرصهی میدانها در چـشم بلا خیزت خون همه خوابـیده ای کشتهی بالفطره از حُسن تــو انسانها هم عرش تو را خواهد هم فرش تو را خواند پایی بزن ای عرشی، در گوشهی ویرانها لب وا کن و لبیکی آهسته بگو آخر مُردنـد به عشق تو این پاره گریبـانها در پاسخ این پرسش: الملکُ لِمنْ اَلیوم رو سوی تو میچرخد انگشت سلیمانها فریاد زنم محشر از عمق دلم مستم از طایفهی عشقم مجنون حسن هستم امشب دل دیوانه بیتاب حسن گوید با دست تهی چشم پر آب حسن گوید عشق تو خیالاتی کردهاست مرا آقا هر شب دل آشفته در خواب حسن گوید با رحمت و احسان چشمان پر از خیرت این عاشق شیدا را دریاب حسن گوید امشب همه ذرات هستی حسنی هستند خورشید، زُحل، ناهید، مهتاب حسن گوید کی غلغله میافتد در جان همه عالم؟ وقتی لب عطشان ارباب حسن گوید ذرات به توصیف اوصاف تو مشغولند سجاده و تسبیح و محراب حسن گوید ای محور بخشایش در ماه عنایتها ماه رمضان رب الارباب حسن گوید ای احسن اسماءِ حُسنایِ خداوندی درحُسن تو میبینم غوغای خداوندی