
مینویسم جگر حیدر و زهرا آمد آفتاب سحر حیدر و زهرا آمد جلوهای از هنر حیدر و زهرا آمد اوّلین تاج سر حیدر و زهرا آمد نیمهی ماه خدا قرص قمر پیدا شد روزه ام با رطب نام (حسن جان) وا شد چه جلال و جبروتی چه جمالی دارد گوشهی لعل لبش وَه که چه خالی دارد برترین سید دنیاست چه شالی دارد زینت دوش نبی سیر کمالی دارد مادرش فاطمه با خندهی او میخندد دور بازوش علی حرز نجف میبندد کوری چشم حسودان چقدر ماه شده یوسف از دیدن او معتکف چاه شده نقش انگشتری اش (عزةُ لله) شده منکر صلح حسن کافر و گمراه شده تیغ صلحش همه را از نفس انداخته است پسر عاص چنین قافیه را باخته است عاشق از جلوهی معشوق سخن میگوید از می و بوسه به پیمانه زدن میگوید یک نفر وقت مناجات به من میگوید نیمه شب هر که (الهی به حسن) میگوید از دل عرش به او فاطمه گوید (جانم) شب وصل است و (الهی به حسن) میخوانم دست خالی نرود هرکه به او رو بزند نشده سائل او پرسه به هر کو بزند پیش او حاتم طایی است که زانو بزند یا حسن گوید و پیوسته دم از او بزند مینشاند همه را بر سر یک خوان نعیم چه میآید به حسن لفظ (کریم بن کریم) در حدیث آمده که (عقل مجسّم) حسن است نوهی ارشد پیغمبر اکرم حسن است بازدم نام حسین بن علی، دم حسن است حیدر بی مَثَل خط مُقدّم حسن است مجتبی درهمه جا بازوی تدبیرعلیست مرتضی شیر خداوند و حسن شیرعلیست از لب او صد و ده کوزه عسل میریزد آسمان پیش قدم هاش زحل میریزد از سر و روی حسن واژهی یل میریزد به خدا کرک و پر اهل جمل میریزد اگر او در وسط معرکه پا بگذارد نیزه چرخاندن او وَه که چه دیدن دارد بانی جنگ جمل داشت تماشا میکرد تیغ در دست حسن حل معما میکرد رجز حیدریاش بود که غوغا میکرد روی لبهای علی خنده شکوفا میکرد ناگهان از وسط معرکه این صوت آمد سر بدزدید … حسن نه … ملک الموت آمد به علی رفته که تیغ سخنش برّنده است مثل زهرا چقدر خطبهی او کوبنده است این که در جنگ جمل زلزلهای افکنده است به گمانم دو سه تا قلعهی خیبر کنده است رجزش ولوله ای در دل صحرا انداخت نیزهی او شتر سرخ جمل را انداخت عشق تو عاشق بی تاب عمل میآرد قمر روی تو مهتاب عمل میآرد خم ابروی تو محراب عمل میآرد خاک پای تو زر ناب عمل میآرد روزها ذکر من این است و همه شب سخنم من حسینی شدهی دست امام حسنم