مانده بودم به علی دل بدهم یا حسن

مانده بودم به علی دل بدهم یا حسن

[ محسن عراقی ]
مانده بودم به علی دل بدهم یا به حسن
دیدم اصلاً گره خورده دل مولا به حسن

با علی محکمم و با حسن آرام ببین
کوه دل را به علی داده و دریا به حسن

شانه‌اش خالق کوه است تعجّب نکنید
تکیه دادست اگر حضرت زهرا به حسن

سرّ لا حول‌ وَ لا‌ قوّة الّا‌ با‌الله 
هست لا‌حول وَ لا‌ قوّة الّا به حسن

زنده شد مرده اگر با دم قدسی، عیسی
شک ندارم که قسم داده خدا را به حسن

یاس‌ها با نفس یاسمن افطار کنند
علی و فاطمه چون روح و تن افطار کنند

حسن آمد که در خانه‌ی او شاه و گدا
همه با ذکر غریب وطن افطار کنند

خود ماهی و اگر روز به بیرون بروی
تا ببینند تو را مرد و زن افطار کنند

علی و فاطمه‌ هم روزه‌ی خود را دیگر
با رطب‌های لبان حسن افطار کنند

تو همان حسن تمامی که جلالت داری
بی هیاهوی تجلّی قیامت داری

به دعای علی آیه‌ی آمین هستی
میوه‌ی قلب نجف سوره وَتین هستی

سوره‌ی نور همان سوره‌‌ی لبخندت بود
آسمان قنبرِ جان بر کف فرزندت بود

اهل توحید که رزّاق عوالم هستند
بر سر خوان کریمانه‌ی قاسم هستند

پای بر معرکه بگذار که محشر بشود
چرخش تیغ تو یادآور خیبر بشود

شیوه‌ی جنگ تو این معرکه را مات کند
و خداوند به رزم تو مباهات کند

لشکر کفر اگر چند برابر بشود
مثل حیدر حملات تو مکرّر بشود

نور روی تو به خورشید و قمر بذل شده
زیر دست تو ابالفضل، ابالفضل شده

بانی جنگ جمل داشت تماشا می‌کرد
تیغ در دست حسن حلّ معمّا می‌کرد

رجز حیدری‌اش بود که غوغا می‌کرد
روی لب‌های علی خنده شکوفا می‌کرد

ناگهان از وسط معرکه این صوت آمد
سر بدزدید حسن نه ملک‌الموت آمد

در حدیث آمده که عقل مجسّم حسن است
نوه‌ی ارشد پیغمبر اکرم حسن است

باز‌دم نام حسین‌ بن علی دم حسن است
حیدر بی مَثَل خط مقدّم حسن است

نه اینکه حرف تو باشد نه اینکه حرف من است
حسین گفتن ما از عنایت حسن است

تو آمدی و نفس داده‌ای سحر به هوا
تو خنده کرده‌ای و ریختی شکر به هوا

که بی تو زندگی هیچ‌کس نمی‌گیرد
چقدر رفته‌ای آقا از این نظر به هوا

به جای ماه بگیرند اگر بیاندازد
تو را به شوق رسیدن شبی پدر به هوا

زیر پایش خدا غزل می‌ریخت
غزلی را که از ازل می‌ریخت

آن که در جیب کودکان یتیم
قمر و زهره و زحل می‌ریخت

از هر آن کوچه‌ای که رد می‌شد
حُسن‌ِیوسف در آن محل می‌ریخت

تیغ خشمش ولی زمان نبرد
رنگ از چهره‌ی اجل می‌ریخت

شتر سرخ را به خون غلطاند
لرزه بر پیکر جمل می‌ریخت

آن امامی که ظهر عاشورا
از لب قاسمش عسل می‌ریخت

نظرات