نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دیشب گذری کردم از کوچهی میخانه دیدم همه مستان را دیوانهی دیوانه ساقیِ بلاجویان شاداب و لبِ خندان میداد به سرمستان پیمانه به پیمانه من بودم و تنهایی در حلقهی شیدایی دستی زِ کرم آمد ناگاه روی شانه گفتا منشین خاموش در محفل ما رِندان برخیز غزلخوان شو، مستانهی مستانه سرمست بخوان یاهو جای نگرانی نیست مولاست که میبخشد عیدانهی شاهانه برخواستم و خواندم یا محسن و یا مُجمِل ما را بنواز امشب ای لطف کریمانه! هو هاتفی از یثرب، میگفت دمِ مغرب افطار بفرمایید از سفرهی جانانه فرمود کسی مولا فرموده بفرمایید کردند همه طاعت فرمان ملوکانه چه سفرهی رنگینی گسترده به ایوان بود بسم الله هنگامِ، افطار «حسنجان» بود *** ای خال و خط و چشمت تصنیف دلآرایی نامت حَسن و حُسنت سرچشمهی زیبایی هم قامت تو موزون هم صورت تو محشر پا تا سرت ای مولا! مجموعهی غوغایی افلاک همی گردد گِرد قد و بالایت رخسارْ جهان افروز، گیسو شب یلدایی ای روزیِ هر روزم وابسته به دستانت ای کاش که رِزقَم را همواره بیفزایی اوّل قمر طاها اوّل پسر مولا اوّل ثمر عشقِ صدیقهی کبرایی ای سفرهی گسترده وی رحمت بیپایان! ما را بنواز امشب ای رأفت زهرایی کو حاتم طایی تا، پیش تو زند زانو سالار کریمانی تو حاتم طاهایی ای حِلم خداوندی، اسطورهی صبری تو فرمانده بیلشکر، سردار شکیبایی رویای شب و روزم خورشید دل افروزم عمریست که با عشقت میسازم و میسوزم *** ای نام گران قَدرَت بسم الله قرآنها وی جنبش لبهایت آرامش طوفانها هر کس غزلی خواند در مِدحَت تو جانا میبندد و میسوزد دیوان غزلها را خورشیدی و چون خورشید، سلطانیِ تو محرز ای سـیطرهات حاکم بر سلطهی سلطانها ای میمنهی هستی در میسرهی چشمت وی هم چو علی فاتح، در عرصهی میدانها در چـشم بلاخیزت خونِ همه خوابـیده ای کشتهی بالفطره از حُسن تو انسانها هم عرش تو را خواهد هم فرش تو را خواند پایی بزن ای عرشی! در گوشهی ویرانها لب وا کن و لبیکی، آهسته بگو آخر مُردند به عشق تو، این پاره گریبانها در پاسخ این پرسش «الملکُ لِمنْ اَلیوم» رو سوی تو میچرخد انگشت سلیمانها فریاد زنم محشر از عمق دلِ مستم از طایفهی عشقم... مجنون حسن هستم *** امشب دل دیوانهْ بیتاب، حسن گوید با دست تهی چشمِ پر آب، حسن گوید عشق تو خیالاتی کرده است مرا آقا هر شب دل آشفته در خواب حسن گوید با رحمت و احسانِ چشمانِ پر از خیرت این عاشق شیدا را دریاب...! حسن گوید امشب همه ذراتِ هستی حسنی هستند خورشید، زُحل، ناهید، مهتاب حسن گوید کی غلغله میاُفتد؟ در جان همه عالم... وقتی لبِ عطشانِ ارباب حسن گوید ذرات به توصیفِ اوصاف تو مشغولند سجاده و تسبیح و محراب حسن گوید ای محور بخشایش، در ماه عنایتها ماهِ رمضان، ربُ الاَرباب حسن گوید ای احسن اسماءِ حُسنای خداوندی در حُسن تو میبینم غوغای خداوندی ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد