نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

با گریه مختار، به حرمله گفت نامرد شنیدم زورت رسیده به شیرخواره حرمله صدا زد جوری بگم که رگهای قلبت از غم، بشه پاره پاره همین قدر بگم، جگر حسین و آتیش زدم همین قدر بگم، با کمانم جلو اومدم همین قدر بگم، حسین با گریه با اشک، منّت کشید از لشکر که یک دفعه تیر و زدم، به غبغبِ علی اصغر (یه جوری زدم که، دل مادرش ریخت)۲ (یه جوری زدم که همه حنجرش ریخت)۲ با اینکه داغ طفل رباب و بدجور گذاشتم آخرش تو دل اهل حرم امّا بدون که یه جایی بود که حتّی منِ حرمله هم جاری شد اشک ترم (خودم میدیدم بدجوری دست و پا میزنه انگار باباشو با خِر خِرش صدا میزنه)۲ دیدم که حسین قنداقه رو پاره کرد و با اشک صدا زد که حالا راحت تر دست و پا بزن، بمیره واست بابا (میرفت سمت خیمه، بر میگشت دوباره)۲ (میدیدم که از روش خجالت میباره)۲ (وای حسین)۴
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد