با گریه مختار، به حرمله گفت نامرد شنیدم زورت رسیده به شیرخواره حرمله صدا زد جوری بگم که رگهای قلبت از غم، بشه پاره پاره همین قدر بگم، جگر حسین و آتیش زدم همین قدر بگم، با کمانم جلو اومدم همین قدر بگم، حسین با گریه با اشک، منّت کشید از لشکر که یک دفعه تیر و زدم، به غبغبِ علی اصغر (یه جوری زدم که، دل مادرش ریخت)۲ (یه جوری زدم که همه حنجرش ریخت)۲ با اینکه داغ طفل رباب و بدجور گذاشتم آخرش تو دل اهل حرم امّا بدون که یه جایی بود که حتّی منِ حرمله هم جاری شد اشک ترم (خودم میدیدم بدجوری دست و پا میزنه انگار باباشو با خِر خِرش صدا میزنه)۲ دیدم که حسین قنداقه رو پاره کرد و با اشک صدا زد که حالا راحت تر دست و پا بزن، بمیره واست بابا (میرفت سمت خیمه، بر میگشت دوباره)۲ (میدیدم که از روش خجالت میباره)۲ (وای حسین)۴