با گریه مختار به حرمله گفت

با گریه مختار به حرمله گفت

[ مهدی اکبری ]
با گریه مختار، به حرمله گفت
نامرد شنیدم زورت رسیده به شیرخواره

حرمله صدا زد جوری بگم که
رگ‌های قلبت از غم، بشه پاره پاره

همین قدر بگم، جگر حسین و آتیش زدم
همین قدر بگم، با کمانم جلو اومدم

همین قدر بگم، حسین با گریه با اشک، منّت کشید از لشکر
که یک دفعه تیر و زدم، به غبغبِ علی اصغر

(یه جوری زدم که، دل مادرش ریخت)۲
(یه جوری زدم که همه حنجرش ریخت)۲

با اینکه داغ طفل رباب و بدجور گذاشتم
آخرش تو دل اهل حرم

امّا بدون که یه جایی بود که
حتّی منِ حرمله هم جاری شد اشک ترم

(خودم می‌دیدم بدجوری دست و پا می‌زنه
انگار باباشو با خِر خِرش صدا می‌زنه)۲

دیدم که حسین قنداقه رو پاره کرد و با اشک صدا زد که حالا
راحت تر دست و پا بزن، بمیره واست بابا

(می‌رفت سمت خیمه، بر می‌گشت دوباره)۲
(می‌دیدم که از روش خجالت می‌باره)۲

(وای حسین)۴

نظرات