شب است در سکوت شب صدای باد میپیچد شب است و در مدینه گریههای باد میپیچد کسی در کوچههای سنگی تاریک اینجا نیست کسی در راههای خاکی باریک اینجا نیست کسی در شهر پیدا نیست ولی انگار میآید صدای رفتنی این بار صدای رفتن جمعی میان کوچهای تب دار چرا اینگونه میآیند اگرچه غرق یک دردند چرا این چهارتن اینگونه میگردند به روی استری خانوم پیری هست رنجیده گمانم سالها از داغهایی سخت کاهیده به خود از درد پیچیده به هر گامی که مرکب راه میآید صدای آه میآید