
بِنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید روا بوَد که گریبان زِ هجر پاره کنم دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم؟ در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم یک قطرهی آبم که در اندیشهی دریا افتادم و باید بپذیرم که بمیرم