
شب بود و آسمان بود، لبریز عطر گلها چون دشتهای عاشق چون موجهای دریا شب بود و روز تا صبح گِردش طواف میکرد شب بود و دستِ خورشید، خنجر غلاف میکرد شب بود و تابش حُسن، شـب بود و ریزش ناز شب بود و خواهشِ مِهر، شب بود و سیل اعجاز شب بود و رقص باران، بارانی از شگفتی شب بود و شـور طـوفان، طوفانی از شگفتی شب بود و چاک جامه میریخت ماهپاره این خاک میدرخشید در پولک ستاره اما دو چشمِ شب دید هنگامهای که برپاست آغاز یک بشارت در سامرای سَیناست قلب تمام گیتی قـلب تمام افـلاک آرام میتپد در گلخانهای در این خاک در ازدحام دلها در آن حضور پُرشور در بارش فرشته، در آن تلأطم نور جبریل وحی حتی گم میکند خودش را سر میدهد که بیند وقت تولّدش را چشمان بُهتآلود لبریز انتظارش تا لـحظهی حضورش با تیغ ذوالفقارش میتاخت بادِ مجنون تا سرزمین موعود دریا شتاب میکرد با دامنی پُر از رود بیپا نسیم میرفت شاید که جا نمانَد مهتاب بال میزد در برکهها نمانَد تا چشم کار میکرد امواج انبیاء بود تا چشم کار میکرد از شش جهت خدا بود موسی زِ پا فتـاده عیسی زِ راه مانده یوسف دخیل بسته، یعقوب سـر نهاده پُر شد مشام جانها از عطر نرگس و یاس از یا حسین و زینب، از یا علی و عباس با ناز خیره میکرد چشمان مرتضی را پُر کرد با بهارش دامان سامرا را از شوق یاسِ نرگس، زهرا به گریه افتاد میخواست تا بخندد اما به گریه افتاد با گیسوان در باد با بادی از تبسّم آخر رسید از راه مجموع چهارده خُم یک مصطفی به رحمت یک مرتضی به هیبت یک فاطمه به عصمت آمد تمام عترت ای انتظارِ روشن در باور سپیده ای از تبار خورشید از مادرِ سپیده ای آرزوی هر برگ هر دشت و کوه و شالی تو با دو دستِ رحمت، ما با دو دست خالی گر چه خَسیم برگرد، دلواپسیم برگرد مُردیم از انتظارت، ما بیکسیم برگرد