
نامتان رنگ کیمیا دارد ریشه در باور خدا دارد نامتان از کجا تراوش کرد؟ که چنین حسّ رَبّنا دارد سرگذشت من و شما زیباست چهارده قرن ماجرا دارد چهارده قرن نه، که پیش از عشق پیش از پیش ابتدا دارد بر عقیق دلم نوشته خدا چقَدَر نامتان صفا دارد جبرئیل از شعاع تو دانست که خدا جلوه تا کجا دارد تا قیامت اگر بگویم شعر وصف یک تار موت جا دارد چهارده تن میان یک قاباند که در آن عکسی از شما دارد روی چشمان تو کشیده خدا ذوالفقاری که مرتضی دارد ریخته خدا به شانهی تو گیسوانی که مجتبی دارد دستهایت شبیه دست کیست؟ بیرقِ شیرِ کربلا دارد به اَبی انت سیّدُالسادات بر تو و خاندان تو صلوات ایلیاتیام از دهاتِ شما از تبار ترنّمات شما آسمانها همیشه گم بودند پای هر سبزهی حیاط شما روزگارم گذشته شُکر خدا در جوار لب فرات شما کوزهام را دوباره پُر کردم از سر چشمهی نجات شما زندگیِ مرا چه شیرین کرد نفَسِ شاخهی نبات شما سفرهام پهن و باغ من پُربار برکت دارد از زکات شما آب و نانم رسیده از آن روز که نشستم سر بساط شما پنج نوبت به پیش من هستی وقت حیّ علی الصلاةِ شما الغرض داده است بر دستم با دو دستش خدا براتِ شما تا قیامت فرشته باران باد سرِ هر ریسهی قُماتِ شما ما که از ایل کربلا هستیم ما زمینخوردهی شما هستیم برف بودیم و آبمان کردی بین سرما مذابمان کردی ریختی در میان قالبِ عشق عاقبت مستجابمان کردی تا نویسیم سرگذشتت را سینه سینه کتابمان کردی تکّه سنگی رها و گم بودیم خط کشیدی شهابمان کردی با سرانگشتِ آسمانیِ خود کوزههای شرابمان کردی یک شقایق به جای دل دادی مثل آیینه قابمان کردی هر چه مردم جوابمان کردند با نگاهت حسابمان کردی با غمت خاک من سرشته بیا روی پیشانیام نوشته بیا دور آخر به مِیکِشان افتاد ساقیا مَطلعت مبارک باد مژهها را بگو مرا گیرند ناز دارد نگاه این صیّاد خوشبهحال کسی که بر چشمش چشمِ تو فرصت تماشا داد گر چه اینسان خرابمان کردی نفَست گرم و خانهات آباد دل زِ شوقت به سینه میکوبد مثل تیشه به بیستون فرهاد لا به لبهای ماست الّا اَنت تبِ تبِ دیوانگیست بادا باد میرسد طعم شیر مادرمان نظرت با من است مادرزاد میزنم نعره هر تپش یا عشق میکِشم سمت خیمهات فریاد گرهی بستهام بیا وا کن روی قلبم دوباره امضا کن عرش خود را در این سرا گم کرد با تماشای سامرا گم کرد بس که آنقَدَر چرخ زد به دور شما که زمین خطّ استوا گم کرد آسمان با درخشش چشمت ماه را با ستارهها گم کرد بُرد خورشید را زِ محضرتان در نواحی ناکجا گم کرد باز هم در میان مشتاقان روح آمد ولی ردا گم کرد لرزه بر هفت پشت روحالامین تا تو را دید قبله را گم کرد گو چه کردی زِ شور خندهی خود پدرت نیز دست و پا گم کرد تلخیِ دوری تو را فهمید آشنایی که آشنا گم کرد پشت سرداب سردِ غیبتتان عشق، خود را میان ما گم کرد آی بالابلندِ کشمیری منم عینِ جنونِ زنجیری به هوایت پریدنم عشق است به رَهَت سر بریدنم عشق است آتش سینهی نیستانی که مناجات ماه شعبانی جمکرانِ دلم گرفته ببین میروم بی تو رو به ویرانی ما قنوتی تَرَک تَرَک خورده تو زلالی شبیه بارانی باز باران گرفته تا دَم صبح در قنوتت مگر چه میخوانی؟ از کفت بر بهشت میارزد کاسهی آبی و خردهی نانی جمعهای گذشت و نشد که رهایم کنی زِ حیرانی جمعههایی که بی تو میآیند جمعههایی عجیب، طولانی میکند سردیِ جداییِ تو روزهای مرا زمستانی راستی خود بگو کجا هستی؟ کربلا یا که در خراسانی؟ بادها میوزند و میگویند تا سحر در بقیع میمانی گاهی از بوی سیب میفهمم علقمه رفتهای به مهمانی شاید امشب مدینهای شاید شاید امشب دمشق میدانی هر کجایی، همیشه قلبت شاد هر کجایی، سرت سلامت باد به دلم برات شده آقام میاد مثل بارونِ بهار اشکام میاد **** ای مَشک مریز آبرویم بر باد مده تو آرزویم سیراب زِ آب خوشگواری اما زِ حرم خبر نداری سقّای دشت کربلا اباالفضل اباالفضل اباالفضل