
بنا نبود بمانی غریب در صحرا و خواهرت بشود بینصیب در صحرا بنا نبود که تکیه به نیزهای بزنی مرا برای جهادِ عظیم خط بزنی بنا نبود مُهیّای سوختن باشی میان خیمه پیِ کهنه پیرهن باشی زمین نیفت کتابِ مقدّسِ زینب فدای بیکسیات ای همه کس زینب عصای دست شدن رسم خواهری باشد علی الخصوص که خواهر برادری باشد به راه عشق تو این چشم تَر که چیزی نیست جگر برای تو دادم پسر که چیزی نیست بیا خودت پسران مرا ببر میدان که پیشمرگ تو باشند این دو در میدان بیا که شاهد حاجترواییات باشند بزرگ کردمشان تا فداییات باشند تو را به جان من آقا قبول کن بروند به حقّ چادرِ زهرا قبول کن بروند چه بهتر است نبینند راه بسته شده در ازدحامِ رَه قتلگاه بسته شده چه بهتر است نبینند زخم خنجر را به سمت خیمهی زنها هجوم لشکر را چه بهتر است نباشند و خونجگر نشوند شبیه من وسط خیمه شعلهور نشوند چه بهتر است نبینند اوج این غم را به روی مادرشان ضربههای محکم را چه بهتر است نبینند آب خواهم شد اسیر وارد بزم شراب خواهم شد