
من اینجا رو ناقه، تو رو نیزههایی عجب سرنوشتی، امون از جدایی چقدر گریه کردم، بحال خودم من ورودی این شهر، معطل شدم من معطل شدم من که آذین ببندن توی کوچههاشون به حالم بخندن چه خون گریه کرده طناب رو دستم خبر داری تو از نماز نشستم به این که سراپا، پر از زخم و دردم ولی مطمئن باش، که سر خم نکردم یه روزایی داشتم، جلال و وقاری یه محرم نمونده، عجب روزگاری غمی که شب و روز، تو خون گریههامه چیزایی که دیدم، تو بازار شامه تو بازار شام بود، که دیگه شکستم یه جاهایی از شهر، چشامو میبستم تو هم کاشکی میشد، چشاتو بگیری نمیدیدی ما رو، تو رخت اسیری تو بازار شام بود غم پر فروغی من عادت نداشتم، به اینقدر شلوغی تو بازار شام بود، دلا خیلی سوختن همه غارتا رو همونجا فروختن ما رو توی بازار، زدن از رو باما نشوندن ما ها رو، کنار غلاما همه سنگا خوردن به پیشونی تو منو کشته داداش، لب خونیه تو حسین... تو اون کوچه بازار، تو کاشکی نبودی به من خارجی گفت، یه مرد یهودی وجودم برای رقیه سپر شد تو رفتی و زینب، با کی همسفر شد چه جاه و جلالی، چه دخت رسولی ببین همسفرهام، شدن شمر و خولی حسین... منی که لفظ شراب از کتاب میشستم زمانه کاتب دکان می فروشم کرد