
زینب چو دید پیکر آن شَه به روی خاک از دل کشید ناله به صد دردِ سوزناک که ای خفته خوش به بسترِ خون، دیده باز کن احوال ما ببین و سپس خواب ناز کن ای وارث سریرِ امامت زِ جای خیز برکشتگان بیکفنِ خود نماز کن طفلان خود به ورطهی بحر بلا نِگَر دستی به دستگیریِ ایشان دراز کن سیرم زِ زندگانیِ دنیا، یکی مرا لب بر گلو رسان و زِ جان بینیاز کن برخیز صبحِ شام شده ای میرِ کاروان ما را سوار بر شترِ بیجهاز کن یا دست ما بگیر و از این دشت پُر هراس بار دگر روانه به سوی حجاز کن **** این کشتهی فتاده به هامون، حسینِ توست این صید دست و پا زده در خون، حسینِ توست