
حسین گفتی زمان وداعت صبور باش هنگام قتل و سیلی و غارت صبور باش بنگر به حال خواهرِ زار و تکیدهات حرفی بزن با زینب قامت خمیدهات آن قاتلی که در بر ما مست میکند انگشتر عقیق تو در دست میکند طاقت بیار لشگری ای شاه میرسد طاقت بیار مادرت از راه میرسد ای کاش چوب کفر به ایمان نمیزدند با خیزران به قاری قرآن نمیزدند اتش به خیمههای پریشان نمیزدند نیزه به پهلوی تو حسین جان نمیزدند حسین دیدی هلال آب نیاورد و دیر شد دیدی کهن پیراهنت غرق تیر شد دیدی تمام پوشش تو یک حصیر شد زینب یکبار کنار جسم تو پیر شد زینب به سر زنان به سوی که میدود