نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

چشماتو به روی حیدر نبند زخماتو خودم میبندم آه بکش ولی بمون که همین آه دلگرمی علیه دست به پهلو تو خونه که میری رراه دنیام فاطمه میخوای داد بزنم که همه بشنون تنهام فاطمه نمیتونم بایستم از بعد اون روز رو پام فاطمه این قصهی پایان رسیده ابتدا هم داشت این خانهی تاریک روزی سر صدا هم داشت این زن که حالا پوستی بر استوخان مانده یک روز بین سجدهاش یا ربنا هم داشت این حیدری که دیر شبها میرود خانه یک روز بین خانهاش مشکل گشا هم داشت یا للعجب اوباش زهرا را چه بد کشتند ثانی لگد میزد بقیه کیف میکردن نامرد کوچه دوستان بی حیا هم در روی زهرا ماند در را هم لگد کردند
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد