نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

میخوام شهرو خبر کنم که بابا اومده پیشم بیان اونا که گفتن تو یتیمی و زدن نیشم بغل کردن برام سخته، دو دست نیمهجون دارم تو تاریکیِ این خرابه، من رنگینکمون دارم موهای سوختهام خاکستری شد این پای پُر ورم عجب دردسری شد صورت زرد و گونهی نیلی میسوزه صورتم بابا از ضربِ سیلی زیر چشامو دیدی کبوده؟ رنگینکمون هم از محلّهی یهوده غروبی دختری رو دیدم انگاری زمین خورده کمر خَم کرده، دستش روی دیواره، کم آورده یهو خندید بهم، با دست نشونم داد و جا خوردم بابا فهمیدم اون داشته اَدامو درمیآورده بابایی، بابایی، بابایی، بابایی... به اندازهی یک دنیا از این دنیا گله دارم نمیپرسی چرا تو پاهام انقدر آبله دارم؟ نگه داشتم سرت رو روی زانوم، این زمین سرده چه شبهایی رقیّهت رو همین خاکا سحر کرده سویی نداره چشم پُر آبم سوخته رُخَم آخه همش پیش ربابم مونده برا من درد و مریضی چیزی نمونده بود بابا برم کنیزی راستی بابایی گوشامو دیدی؟ دزدیدن اون گوشوارههایی که خریدی بابایی دخترت آوارهی این کوچه بازاره عمو چشماشو رو نِی بست که دید عمّه تو انظاره دوسِش دارم من این زخمی که روی صورتم افتاد آخه دیدم اونی که زد، عقیقت رو به دست داره بابایی، بابایی، بابایی، بابایی... **** اومدی مهتابم، تو کجا و اینجا؟ بشین امشب پای قصّهی من بابا یکی بود، یکی نبود، یک دختر خسته از غمای دنیا گم شد دل شب میون دشت و صحرا شب بود و سرما و تاریکی و تنهایی از وحشت میلرزید دست و پاهام بابایی جای تو زجر اومد، دنبال این جامونده سیلی زد جوری که ردّش تا حالا مونده **** آه گوشم بابا نمیشه زجر فراموشم بابا آه پهلوم بابا مثل مادرت شده بازوم بابا آه مُردم بابا بس که از سنان کتک خوردم بابا آه سوختم بابا تا نگاهمو به تو دوختم بابا
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد