نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

ماه قشنگ آسمون، کم کم داره خاموش میشه پیش چشای همسرش، فاطمه هی بیهوش میشه میخواست بره به آسمون، علیشو تنها بذاره اما واسه پَر کشیدن، فاطمه جونی نداره یه شب تو چشم باغبون، پروانشو آتیش زدن به شعلهها جون دادن و، به قلب مولا نیش زدن چند روزی بود برا علی، زندگی بیرنگ شده بود انگار واسه یاس کبود، دلِ خدا تنگ شده بود تو چشمای خیس علی، ستارهها بی جون شدن دل حسن، دل حسین، از غصّه هی پُرخون شدن با هر نفس که گُل میزد، علی دوباره میشکست با بیقراری پا میشد، با بیقراری مینشست پرندهی زخمی من، دیگه نفس نفس نزن برای همسفر شدن، دست علی رو پس نزن
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد