نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

او قصد رفتن کرده است و بار بسته است سر درد دارد بر سرش دستار بسته است میخواست مولا از غریبی در بیاید امّا به هر در میزند انگار بسته است خود را به آتش زد نبیند پیش مردم در بین کوچه دستهای یار بسته است او دلخوشیاش، مرتضی و کودکانند جانش به جانِ حیدر کرّار بسته است تا یک شب دیگر فقط پیشش بماند آنچه بلد بوده است مولا کار بسته است با چشمهایش خون دل خورده است بسیار با کاسۀ خونی که یک مقدار بسته است این پلک را یک دستِ سنگین بین کوچه با ضربۀ در یا که نه دیوار بسته است در شام، این مرثیهها تکرار میشد این چرخ عهد خویش با تکرار بسته است آری عبور از بین نامحرم چه سخت است وقتی که راه کوچه و بازار بسته است شاعر: محسن حنیفی ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد