نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

عکس امشب که خوش احوال تو را میبینم عصر فردا ته گودال تو را میبینم بی هوا نیزه ز گردن بخوری میمیرم سر گودال من از هول و بلا میمیرم زود تر از تو در این کرببلا میمیرم دختر فاطمهام پس به لگد میمیرم بر سر و صورت تو چکمه خورد میمیرم پنجهی کینه به مویت برسد میمیرم نیزهای زیر گلویت برسد میمیرم از بقیع بوسه بر این حنجر تو میگیرم خنجری کند به پشت سر تو میبینم بردم از لحظه فکر اسیری باشم قبل از آن فکر مهیای حصیری باشم اطراف ظهر بود که دنیا سیاه شد ذکر لب تمام حرم آه آه شد پشت و پناه عالمیان بیپناه شد با زور نیزه وارد آن قتلگاه شد بالای گود چکمهی یک بد دهن رسید الشمر و جالس و نفس مادرت برید حلقوم خشک و نیزهی تیز و سنان مست سرنیزهای بلند شد و خواهری نشست شیخ قبیله رفت دل عرش را گسست آنقدر پشت هم به سرش زد عصا شکست ای لعنتی نزن به پری که شکسته است پنجه نکش به دستهی زلفی که بسته است بس کن تمام پیکرش از هم گسسته است آهسته پشت و روش کن ای شمر خسته است در پیش چشم فاطمه سر را عقب گرفت او داشت حرف میزد شمر از قفا برید ده اسب سمت گودی گودال میدوید آن بی حیا که نقشه برای تنش کشید ای کاش نعل تازه به ذهنش نمیرسید فریاد استخوان تنش را خدا شنید تا عرش سوز این آه پخش شد هر جای دشت تکهای از شاه پرت شد حسین... عمه را یکی روی خاک دید و گفت تسبیح را یکی که به سمتش دوید و برد دستار را یکی سر فرصت برید و برد کهنه لباس مادر او را بکشید برد زشت فکر حرمت این مرد را کنید عریان نمیشود بماند کاری کنید حسین ....
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد