عطر گیسوی که پیچیده به بزم فقرا طلعت رویی که تابیده به ویرانهی ما یا رب این نفخهی خوشاز چه فلک میجوشد یا رب این چشمهی نور میوزد از سوی کجا شمع رخسار که افروخته که مشهد خاک که به گردش همه جمعاند روان شهدا دلم از سینه چو مغز آمده از پوست برون که صبا میوزد از روضهی رضوان رضا همه تن چشم شدم در ره او تا که ز لطف سر پایی بنهد بر سر این بی سر و پا آبرو می طلبیدم سحر از هاتف غیب گفت بر مقدم زوار رضا دیده بِسا وقت وقت است اگر حاجت از او میخواهی ای که بستی به دخیل حرمش قفل رجا شاه و درویش سر سفرهی او مهماناند آفرین باد بر این خان کرم کان سخا علم سبز ابالفضل علمدار اینجاست هر که دارد هوس کرببلا بسم الله گنبد مرقد او تاج سر ایران است وطن ماست از این تاج همایون بر پا شهپر روح الامین خاک درش میروبد پر طاووس نیارید در این صحن و سرا زمزم از بیت عتیق آمده سقاخانه تا لب تشنه لبانش بزند بوسه به جا در پس پنجره فولاد ملائک جمع اند پرشان فرش مریضان گرفتار بلا به غم عشق مبتلا شدم از غم عافیت رها شدم سالها سنگ عاقلی خوردم تا که از عاشقی جدا شدم ذره بودم به روی خاک ولی با نگاه شما طلا شدم بی نیاز از تمام خلق شدم در این خانه تا گدا شدم بارها بین راه قم مشهد عبد معصومه و رضا شدم هر کسی پیش پایتان خم شد گر گدا بود شاه عالم شد بغض راه گلوم را سد کرد دل تنگم هوای مشهد کرد آمدم بین اینهمه فریاد روبهروی بهشتی از فولاد السلام علیک یا سلطان من فقیرم فقیر مادرزاد روسیاهم ولی به خود گفتم او رئوف است هر چه باداباد تو مه با دشمنان نظر داری دوستان را کجا بری از یاد دست خالی ردم نکن اقا قسمت میدهم به جان جواد در حرم روزیام فراوان شد دردهایم نگفته درمان شد بس که پابوس عشق امدهام وطن دومم خراسان شد ذرهای اب تا که نوشیدم لبم آنش گرفت سوزان شد یادم امد حدیث یابن الشبیب باز حرف امیر عطشان شد یابن الشبیب گودی گودال دیدهای یابن الشبیب پیکر پامال دیدهای یابن الشبیب غم به دل ما جوانه زد نامحرمی به عمهی ما تازیانه زد ان زینبی که بود جن و ملک محرمش ولی شمر از یمین برآمد و یابن الشبیب عمهی ما راه دور رفت