
طاقتم تاب شد و از تو نیامد خبری جگرم آب شد و از تو نیامد خبری عاشقانی که مدام از فرجت میگفتند عکسشان قاب شد و از تو نیامد خبری بی تو هم رنگ خزانیم خودت را برسان مرده ایم و پی جانیم خودت را برسان با همین آبرویی هم که نداریم همه در صف منتظرانیم خودت را برسان روز و شب در عوض آن که به یادت باشیم فکر یک لقمهی نانیم خودت را برسان همه درمانده ایم و راه نداریم که خویش به حضورت برسانیم تو خودت را برسان ارزش ما همه با توست وگرنه بی تو به خدا مُفت گرانیم خودت را برسان ***** در پیچ و خمِ غم گذرش خورد به دیوار نه بر سینه نه بر بازو نه بر محسن نه بر پهلو دل من بیشتر بر غصّههای شوهرم... غم همین بس که مغیره به علی میخندد آن غلافی که مرا بست کمر میبندد این سخن ورد زبانها افتاد دیدی آخر علی از پا افتاد در پیچ و خمِ غم گذرش خورد به دیوار رفت اوج بگیرد که پرش خورد به دیوار بودند ملائک همه در محضرش امّا ابلیس لگد زد کمرش خورد به دیوار میخواست که سیلی نخورد صورتش آنجا یک مرتبه چرخید سرش خورد به دیوار