نفس نفس زدنم وقفِ انتظارِ تو شد دل شکستهام ای عشق بیقرار تو شد بیا عزیزِ دلم هجرِ تو کمرشکن است بیا که آمدنت اوج آرزوی من است سری به من بزن، ای سر فدای مقدمِ تو که خون بریزم از دیده پیشِ پای شما ***** تصور کن امامی، دورِ تو مامور هم باشد به ضرب و شتمِ تو مامور هی معذور هم باشد درون خانه با ناموسِ خود باشی و جز اینها بر هَتکِ حُرمت از بالا بر او دستور هم باشد به غیر از هَتکِ حُرمت در میان ناسزاهایش بجز فریاد و فحاشی کلام زور هم باشد تصور کن که حالا و این تصورهای شرمآور برای آدمی باشد که جنس نور هم باشد تصور کن امام صادق حالا نیمههای شب ببیند لشکری اوضاعشان ناجور هم باشد بجز تصویرِ میخی داغ در چشم امام من در آن تصویر حالا چکمهای از دور هم باشد