
زمین، زندان، زمان تلخی اگر باشد برای نور، توفیری ندارد حجم تاریکی تمام لحظهها وقتی خدایی هست شیرین است اگرچه گوشهی تنگ و نمور عصرِ زندان است و غمگین است تو نوری، آفتابی، حجم سنگین تمام ابرها هم روبهرویت سخت ناکاماند اگرچه گوشهی زندان تمام روزها شاماند تو خورشیدی، تو حتی در سیاهی نور میبینی چنان که نور را در گوشهی قلب سیاهِ آن زنِ رقّاصه هم دیدی، تو خورشیدی تو حتی بر سیاهی نیز تابیدی، تو خورشیدی تمام بچههایت شعبهی نورند پناهی هست برای بیپناهان از کرامات تو راهی هست که خاک سرزمین ما زِ نام تو معطّر هست که در هر گوشهای از کشورم، یک جلوه از موسی بنِ جعفر هست سلام ای آفتابِ شام زندان، یا بابالحوائج تجلّیِ وجود حیِّ سبحان، یا بابالحوائج پناهِ بیپناهِ بیپناهان، یا بابالحوائج ای جان یا بابالحوائج... شبیه درد، شبیه انتهای غربت یک مَرد درون سینهی تفتیده پنهان شد صدای هقهقِ آیینه در تاریکیِ زندان تمام آسمان دیوار، تمامی زمین زنجیر به پای لاغر خورشید افتادند به اشک غربتش لبهای بیمقدار خندیدند دهانهای نجاست خوار، زبانهای نفهمیده نفهمیدند، به رویت ناسزا گفتند فدای اشکهای غیرتِ بر خاک افتاده فدای استخوان لِه شده در حلقهی زنجیر سلام ای آهِ دامنگیر ای تقدیر در دستان تو، مثل گِلِ کوزه تو ای دریای افتاده به روی تختهی پاره به خاک پای تو، عرضِ دعای عاشق دلتنگِ بیچاره به قربان دهانهایی که میبردند اسمت را فدای آن کفنهایی که آوردند جسمت را چه گُلهایی که میافتاد بر درگاه تابوتت تو هم آن روز را یاد وطن کردی تو هم آن لحظه را کربوبلا بودی که شاه بیکفنها سنگباران شد سلام ای زادهی شاهِ شهیدان، یا بابالحوائج شهید روضهی شام غریبان، یا بابالحوائج پناهِ بیپناهِ بیپناهان، یا بابالحوائج ای جان یا بابالحوائج...