نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دوش چشمی بر زمان انداختم با کمیت وحی هر سو ساختم رفتم آن جایی که، جبرئیل خیال با فراتر رفتنش میسوخت بال چشم بر آغوشِ، عرش انداختم هفت جنت را مجسم ساختم رفتم آن جایی که من، مَحرم نبود لب فرو بستم سخن، مَحرم نبود سِیر کردم با نزول و با سکوت در تمام آفرینش هرچه بود ناگهان کردم به چشمِ دل نظر آفرینش در درون، بر زمین و آسمانها خوبتر هفت جنت در مسیرش خوشهای آفرینش در درونش گوشهای جنتی دل، حلقهی درهای او از مَلک بهتر، کبوترهای او انبیاء آرند، بر گردش طواف اولیاء را، دشت و صحرایش مطاف اشکها در دامنش انجم شده مُلکِ امکان در درونش گم شده همچو مجنون هر طرف بشتافتم طایری با بال خونین یافتم محو مات رویِ زیبایش شدم مست در بزمِ تماشایش شدم گفتمش ایمرغ زیبا کیستی تو ز آب و خاکِ این گل نیستی تو که هستی گو اینجا کجاست گفت من جِبریلم اینجا کربلاست کربلا هم عشق و هم شور من است کربلا سینای من طور من است کربلا لوحی ز سِر ابتداست کربلا یه قطعه از نور خداست
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد