دل تا نشست روز ازَل روی بام او

دل تا نشست روز ازَل روی بام او

[ جواد مقدم ]
دل تا نشست روز ازَل روی بام او
عمداً گذاشت پای خودش را به دام او

ما را فقط هوای نجف مست می‌کند 
چون لب نهاده‌ایم به لب‌های جام او

شیرینیِ دِهین نجف را چشیده است
هر کس که باز کرده دهان را به نام او

آن‌جا که کار عالَم و آدم گدایی است
مانند پادشاه می‌آید غلام او

توحید خوانده هر که میانِ نماز خویش
خوانده‌ست در مقابل او از مقام او

عالَم نشسته گوش به فرمانِ منبرش
لکنت گرفته روح جهان از کلام او

هر کس که جان سپرده به پای محبّتش
ثبت است بر جَریده‌ی عالَم دوام او

پیچند رُخ به مقنعه، مردانِ روزگار
تیغش بُرون بیاید اگر از نیام او

در کارزار دَهر، جهان‌پهلوان علی‌ست
مُرشد بگیر ضرب و بخوان از مرام او

خیرش به دشمنان خودش هم رسیده است
گسترده است سایه‌ی لطف مدام او

بعد از اُحُد اگرچه پُر از زخمِ کاری است
لبخند فاطمه‌ست فقط التیام او

هفت آسمان به محضر او می‌دهد سلام
مانده‌ست بی جواب اگرچه سلامِ او

خونِ حسین می‌چکد از دستشان هنوز
آن سائلان که سیر شدند از طعام او

نظرات