نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تا کفن بر قد و بالای رسایت کردم سوختم وز دل پُردرد، دعایت کردم آخرین توشهام از عمر تو این بود، علی! که غمانگیز نگاهی ز قفایت کردم تو ز من آب طلب کردی و من میسوزم که چرا تشنهلب از خویش، جدایت کردم؟ گر کمی آب نبودم که رسانم به لبت داشتم اشکی و ایثار به پایت کردم نگشودی لب خود، هر چه تو را بوسیدم نشنیدم سخنی، هر چه صدایت کردم پدرت را نبُوَد بعد تو، امّید حیات جان من بودی و تقدیم خدایت کردم یا رب! این دشت بلا، این من و این اکبر من هر چه را داشتم، ای دوست! فدایت کردم آن خلیلم که ذبیحم نکند فدیه قبول وین ذبیحی است که قربان به منایت کردم ای «مؤیّد»! چو تو را بندهی مخلص دیدم دگر از بندگی غیر، رهایت کردم شاعر: سید رضا مؤید *** ای تجلی صفات همهی برترها چه قدر سخت بود رفتن پیغمبرها قد من خم شده تا خوشقد و بالا شدهای چون که عشق پدران نیست کم از مادرها پسرم! میروی اما پدری هم داری نظری گاه بیندار به پشت سرها سر راهت پسرم تا در آن خیمه برو شاید آرام بگیرند کمی خواهرها بهتر این است که بالای سر اسماعیل همه باشند و نباشند فقط هاجرها مادرت نیست اگر مادر سقا هم نیست عمهات هست به جای همهی مادرها حال که آب ندارند برای لب تو بهتر این است که غارت شود انگشترها زودتر از همه آماده شدی، یعنی که: "آن چنان خسته نگشته است تن لشگرها آن چنان کهنه نگشته است سم مرکبها آن چنان کُند نگشته است لب خنجرها" چه کنم با تو و این ریخت و پاشی که شده چه کنم با تو و با بردن این پیکرها آیهات بخش شده آینهات پخش شده علی اکبر من شد علی اکبرها گیرم از یک طرفی نیز بلندت کردم بر زمین باز بماند طرف دیگرها با عبای نبوی کار کمی راحت شد ور نه سخت است تکان دادن پیغمبرها شاعر: علی اکبر لطیفیان ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد