نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

علی آرام جان من، علی روح و روان من الا ای یوسف زهرا، فروغ دیدگان من برو میدان... ببین لب تشنه و گریان، میان خیمهها اصغر پی آب روان هر سو، نگر با دیدههای تر ز بهر کودکان من ... برو میدان... اگر چه از تو دل کندن، برای من بود مشکل که عشقت ای شهید مصطفی، بنشسته اندر دل تویی در تن تو جان من... برو میدان... برو با عمهات زینب، وداع اخرین بنما بزن بوسه به دستانش، به جای مادرت لیلا اگر نبود مرا یاری، در این دشت و در این صحرا تویی تاب و توان من، برو میدان... بزن بوسه به آرامی، تو بر رخسارهی اصغر بگیر این کودک و لب تشنه و بی شیر را در بر چنین از تشنگی جانش، تمام طاقتش دیگر علی رفت و دیگر غم عشقش نماند دیگر برو میدان... خرامان میروی میدان، بنازم قد و بالایت چو گویی خاک این صحرا، زند بوسه به پاهایت رُخت روشنتر از خورشید، چو شام تیره موهایت جمال تو جلال من، برو میدان...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد