نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تا شود راضی ز اعمالم خدا گفتم حسن مادرش بر سینه زد آرام تا گفتم حسن خود گرسنه ماند و سگ را با غذایش سیر کرد هرکسی گفت از کَرم گفت از سَخا گفتم حسن یا کریم و یا ربِ وقتِ کمیل من شده من هم از سوزِ جگر وقت دعا گفتم حسن ناامیدِ کوچهها کی ناامیدم کرده است زود حل شد مشکل من هر کجا گفتم حسن نام او را میبری زهرا تَفَضُّل میکند تا بگیرد فاطمه دست مرا گفتم حسن در شلوغیِ حرم ناله زدم ای بیحرم هر زمان رفتم به پابوس رضا گفتم حسن کربلاییها همه ذکر حسین گفتند و من با حسین بن علی در کربلا گفتم حسن فکر کردم در بقیعم گوشهای کِز کردم و بیصدا مرثیه خواندم بیصدا گفتم حسن حسن جان حسن جان
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد