
هر لباس کهنه قبل از سالِ نو پشتِ در است سائل این خانه امّا کهنهکارش بهتر است آی صاحب خانه! پس کِی نونوارم میکنی؟ پیشِ خوبانت اگر رسوا شوم دردسر است سفره آمادهست امّا میهمان آماده نیست آه باران بهاری! چشم خشک هم نوبر است میهمان خستهای داری، در آغوشش بگیر من اگر ناخواندهام چون میزبانم مادر است لطف کن چوبم بزن، ردّم کنی دِق میکنم آبرویم ریخت پیش هر که این دور و بَر است خاکِ ویرانم ولی حتماً به دردت میخورم آنکه بُرده سود از خاکِ خرابه زرگر است آنقدَر بخشیدهای خشم تو یادم رفته است آنچه وحشت دارم از آن، ترسِ روز محشر است یا مُجیر و یا مُجیر و یا مُجیر و یا مُجیر آنکه از آتش فراری داده من را مادر است نفْس عمری بندگیهای مرا در بند کرد نفْس را دَر هم شکستن کار شاه خیبر است زودتر پروندهی ما را بِده دستِ علی حاصل صوم و صلات روزهداران حیدر است زیر ایوانِ طلایش قبله سرگردان شده حرف انگور نجف در سجده مستیآور است بس که محتاجم، علی را به حسن دادم قسَم چون گره واکردن از ما کار سبط اکبر است سفرهی مهمانی ما را حسن انداخته او که در دست کریمش رزق سال نوکر است عاقبت روزی بقیعش مثل مشهد میشود گرچه حالا چشم ما از غربتِ آنجا تَر است مادر او را زدند و دستِ او را بسته بود آهِ حیدر از همان میخیست که روی در است زینبش با آه و ناله گفت ای همسایهها! این که میسوزد در آتش دختر پیغمبر است