
غصّه دارم که چرا سوزِ دعا نیست مرا؟! رمضان است و حال بُکاء نیست مرا روزگاری به هوایِ همهکَس بال زدم پَرِ پرواز به درگاه شما نیست مرا معصیت عادتِ من گشته و حالم خوش نیست لذّتی در سحر نافلهها نیست مرا من از تیرگیِ باطنِ خود دلگیرم روشنیبخش دل و دیده چرا نیست مرا؟! دستِ من خالی و هر بار تظاهر کردم کولهباری بهجز از کِبر و ریا نیست مرا چه کنم تا که جوابم نکنی، یا الله؟! بارالها! به گمانم که بنا نیست مرا به حسینِ تو قسَم قافیه را باختهام اقتدایی به طریق شهدا نیست مرا روزیام کن سحری گوشهی بینُ الحرَمِین هوَسی جز سفر کربوبلا نیست مرا ***** هر چند کهنه، پیرُهنی داشتی، چه شد؟! گر بود پیرهن، کفنی داشتی، چه شد؟! ای یوسف عزیز! چه کردند گرگها؟! آخر تو کهنهپیرُهنی داشتی، چه شد؟! جسم تو ذرّه ذرّه در این دشت، پخش گشت در زیر آفتاب، تَنی داشتی، چه شد؟! ای دور از دیار که تا دِیر میروی آواره تا به کِی؟!، وطنی داشتی، چه شد؟! خود را چه خوب خرج خدا کردی ای کریم سَر داشتی، چه شد؟! بدنی داشتی، چه شد؟! ***** (میرفت در کوچهها زینب ناله از شِمر بیحیا میزد) ... (از حرَم تا قتلگه زینب صدا میزد حسین دست و پا میزد حسین، زینب صدا میزد حسین)