
دو دل بودم بیایم یا نیایم سوی مهمانی میانِ توشهام چیزی نبود اِلّا پشیمانی نگاهی کردم و دیدم که عمرم رفته با غفلت ندارم حاصلی غیر از غم و درد و پریشانی ولی دیدم تو غفّاری، تو سَتّاری، تو جبّاری مرا با اینکه بد هستم به سوی خویش میخوانی به سویَت آمدم خوف و رَجاء در قلب من جاری به سویَت آمدم با دستِ خالی، چشم بارانی الهی لا تُعَدِّبنی، ندارم جز تو مولایی الهی لا تؤاخِذنی، که هستم رُو به ویرانی به آغوش پُر از مِهرت پناه آوردهام، رحمی کجا راه نجاتی است اگر تو رُو بگردانی خودم را عَبد خوبی جا زدم در دیدهی مَردُم ولی آه، آه، از گناه و خطا و جُرم پنهانی جوانی را هدر دادم میانِ بازی دنیا شدم در پیلهی حرص و هوَس محبوس و زندانی ببین اشک مرا یا رب، که میترسم ز اعمالم ببین گریه حالم از شرم خروج از قبر و عریانی لَحَد را میگذارند و به رویم خاک میریزند هراسانم من از قبر نمور و سرد و ظلمانی سزاوار مجازاتم ولی من گریهکن هستم نجاتم میدهد آن گریهها، دَمهای پایانی خوشا آن دَم که مولایم بیاید بهرِ دلداری مزار سرد و تاریکم شود گرم و چراغانی در آن غوغا هم از داغش فراوان گریه خواهم کرد غمش از دل نخواهد رفت چه در سختی چه آسانی ***** فکر کن ظهر شود روز به آخر برسد لحظهها بگذرد و ساعت خنجر برسد لحظهی آخر گودال به کندی برود خنجر کینه سراسیمه به حنجر برسد فکر کن بین اجانب به چه وضعی، به چه حال زینب از تَل به تماشای برادر برسد هر چه بودهست به غارت برود در گودال بوسهای از رگ خشکیده به خواهر برسد ازدحام است و در این معرکه زینب مانده به برادر برسد یا که به معجر برسد