با همین آشفتگی با درد با حال بَدم
سیدرضا نریمانیپسندیدن15
بازدید5.4K
با همین آشفتگی، با درد، با حال بَدم با شتاب و دلهُره، افطار کردم آمدم از خجالت داشتم میمُردم، امّا نیمهشب بینِ جمعیت نشستم، پیشِ تو زانو زدم دستِ خالی صیدِ مرواریدِ اشکم میکنم ساحل دریای من، امشب پُر از جزر و مَدم من کسی جز تو ندارم، لطف کن رَدَم نکن هر کسی را میشناسم، از درَش کرده رَدَم مهربان! چوبم بزن بلکه غرورم بشکند تا بخواهی ضربه خوردم از غرور بیحدم هر کسی حُرمت شکست از من، تو ناراحت شدی گرچه من حُرمت شکستم با گناه مُمتدم یک ضمانتنامه دستم بوده که دعوت شدم تا ابد شرمندهی الطاف شاهِ مشهدم نامهی اعمال بد را پیشِ زهرا پاره کن تا نبخشی بَرنمیدارم قدم را از قدم این لباس پادشاهی هم به درد من نخورد از گداهای نجف بودند، جَد اندر جَدم هر کجایی که زمین خوردم، بلندم کرده است با همین آقاییاش، او میبَرد تا مقصدم من به قربانِ غم زینب، که گریان علیست گفت بابا جان نرو، تا من نخواندم اشهدم دختری دلواپس احوال بابایَش شده حیدر این شبها دگر دلتنگ زهرایَش شده