
ما را خریدی و جز خیرت عطا نکردی عمریست خوب و بد را از هم سوا نکردی صد بار دیدهای که با دیگران نشستم تو سفرهی خودت را از ما جدا نکردی گفتند افتضاح است پروندهای که دارم از بس بزرگواری تو اعتنا نکردی بیآبروتر از من، در بینِ جمعیت نیست هر جا خجالتم را دیدی، صدا نکردی نگذاشتی گناه من را کسی بفهمد گفتی بیا دوباره، خیلی خطا نکردی خوابم نبُرده از بس شوق وصال دارم چون روسیاهیام را هِی بَرمَلا نکردی در لَیلَةُالرّغائب، گفتم به یارِ غائب: خوردم زمین خدایی، هر جا دعا نکردی بادِ صبا به حیدر پیغام میفرستم دردِ زیارتم را از چه دوا نکردی؟! چون که «قدیمَالاحسان» ذکرِ حسینِ زهراست گفتم مرا ببخشی، چون و چرا نکردی والله که رقیّه دستِ مرا گرفته خالیست دستم امّا آن را رها نکردی از بس که تشنه بودی بَر نیزه سنگ خوردی چند بار سَری شکسته حاجتروا نکردی بالانشین! خرابه جای سرِ شما نیست از چه برای این سَر، تَن دست و پا نکردی