نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

همینکه دوتایی به میدان رسیدند روی دست خورشید شش ماهه دیدند به واللهِ کارش علی اکبری بود اگرچه علی اصغرش آفریدند سرش را روی شانه بالا گرفتهست کسی را به این سر بلندی ندیدند از این سمت، علی که جلوتر میآمد از آن سمت، لشگر، عقب میکشیدند همین که گلوی خودش را نشان داد تمامی دلها برایش طپیدند پدر گردنش کج، پسر گردنش کج چقدر این دو از هم خجالت کشیدند لب کوچکش خشک و حلقوم او خشک چه راحت گلوی علی را بریدند **** هرچه آمد به سرم دست به زانو نزدم جز خداوند به عمرم به کسی رو نزدم همه با هم وسط خطبۀ من خندیدند نسخۀ کودک بی شیر مرا پیچیدند حرمله خیر نبینی گل من نو رس بود کشتنش تیر نمیخواست نسیمی بس بود
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد