نظرات
1 نظر ثبت شده

ابوالفضلی کاربر
خیلی خوبه
۲۰ شهریور ۱۴۰۳

نزن پیش چشمان خواهرش ... نزن خنجر کند و روی حنجرش ... نزن داره جون میده دیگه دخترش ... نزن ، نزن ... برو ، این سر خونی رو بردار و برو ... تسبیح زینب رو بردار و برو ... اکبرو جدا کن بردار و برو ... کمتر جفا کن ، ظالم حیا کن ... حالا که کُشتی ، دیگه رها کن ... بسه ، هر چی نیزه بر پیکرش زدی ... بسه ، جلوی چشم مادرش زدی ... بسه ، نیزه به قلب دخترش زدی ... بسه ، بسه ... بسه ، این قدر این جسمو با لگد نزن ... بسه ، ضربه ی آخرو به من بزن ... بسه ، از نفس افتاده حسین من ... بسه ، بسه ... راه نفس بر این سینه بسته ... افتاده زیر نیزه شکسته ... غوغا بود ، سر تو رو دامن زهرا بود ... آخ زینب ، آخ زینب ... جون خواهرت رسیده بر لب ... چندتا بی حیا سوار مرکب رو تنت دویدن ... جلو چشم مادرت ، وای ، وای ، وای ... پا گذاشت رو حنجرت ، وای ، وای ، وای ... از قفا برید سرت ، وای ، وای ، وای ... جلو چشم مادرت ، وای ، وای ، وای ...
1 نظر ثبت شده

خیلی خوبه