
مظهرِ توحيدى و پنهان و پيداى منى انتهاى خواهش و اوج تقاضاى منى سائلِ دستِ بفرماهاى امروز توأم اعتبار سربلندىهاى فرداى منى آنچه تسكين مىدهد جان مرا يا فاطمه است من همان رودِ پر از موجم، تو درياى منى ليلهُ القدرى، كسى هرگز نمىفهمد تو را هرچه هم بالا بيايم، باز بالاى منى در ميان سجدهها بهتر تو را حس مىكنم بس كه تو مثل خداوند تعالىِ منى تو همين كه رد شدى از كوچۀ تاريكِ شهر با غبارِ چادرت اِنّا هَديناى منى مرد مىخواهد كه از آتش مرا بيرون كند پس يقين دارم كه در محشر تو آقاى منى در قنوتِ تو يهودى نيز سهمى مىبرد چه رسد من كه پىِ درد و مداواى منى مادرى يعنى همين كه من گنهكارم ولى تو به فكرِ توبهاى، انگار تو جاى منى من همين كه پيش تو باشم خيالم راحت است خاطرم جمع است مشغولِ تماشاى منى در ازاى نوكرى دينار و درهم رو نكن تو به تنهايى تمامِ دين و دنياى منى در ميان بسترت هم خانهدارِ حيدرى گرچه شد قدّت خميده باز طوباى منى ***