قصّهی تو رو یک شب بابام بهم گفت زدم زیر گریه از غصّهی تو اشک ریختم و با غم قصّهتو گوش کردم توی دلم خوردم من غصّهی تو بهت چقدر جفا شده، قدّ تو میگفت تا شده سرِ النگوهای تو، بابام میگفت دعوا شده میگفت بهم رقیّه تو رو میزدن با لگد وحشیونه، ایشاالله دروغه تموم تنت پُر ردّ تازیونه، ایشاالله دروغه چقدر واسه خنده، چقدر بیبهونه، ایشاالله دروغه بیصدا گریه کردم تا مادرم نفهمه ولی خدایی اونکه تو رو زده بیرحمه رقیّه ای عزیزم... **** قصّه رسید به اینجا وقتی که افتادی توی دل صحرا از روی ناقه زجر اومد و خانم، با دست مردونهش چید گُل موهاتو با برگ و ساقه دویدی و کردی فرار، از دست زجر نابکار نشست توی دل تو غم، نشست توی پای تو خار بهم گفت رقیّه کشید زجر نامرد موهای سرت رو، ایشاالله دروغه شسکت با لگدهاش، بمیرم پرت رو، ایشاالله دروغه ندید گریهها و چشای ترت رو، ایشاالله دروغه کاشکی میشد امشب میاومدی تو خوابم کاشکی بشه که امشب تو بغلت بخوابم رقیّه ای عزیزم... **** باباییم میگفت تو شام خیلی بلا دیدی خیلی دلت پُر بود از دختراشون میگفت برای اینکه تو رو بسوزونن بازی میکردن با عروسکاشون من نمیدونم معنی نگاهای مریض چیه؟ بهم بگو که معنی کلمهی کنیز چیه؟ بابام گفته که بردن شما رو تو بازار بَردهفروشا، ایشاالله دروغه همه مردم شام میکردن تماشا، ایشاالله دروغه گفتم بسه دیگه، نگو دیگه بابا، ایشاالله دروغه راستی بهت نگفتم، من دختر شهیدم مدافع حرم بود بابای قد رشیدم رقیّه ای عزیزم...