
قامتش را ندید حتی ماه چون علمدار، پردهدارش بود مَحرم مَحمِلش فرشته نبود تا علی اکبرش کنارش بود کاروان عشیرهی زهرا تحت امرش، در اختیارش بود مَحملش ایستاد و پایین رفت لحظهی سخت انتظارش بود شور میزد دلش میدانست قتلگاهی در انتظارش بود آهِ گرمی کشید از جگرش کربلا را که دید زد به سرش