
سرنیزهای که رأس تو را بارها شکست از دختران تو چقدر دست و پا شکست دروازه قلقله است، به دادم برس حسین بین سر و صدا، کمرم بی صدا شکست ما را شناختند ولی خیره تر شدند حرمله بین زنان، چشم چران قلبم ز چشم طایفهای آشنا شکست زخم عمیق روی سرم را نگاه کن باور نمیکنی که بگویم کجا شکست سری به نیزه بلند است حسین پیرزنی تمام تنم را سیاه کرد آنقدر با عصا به تنم زد، عصا شکست یک عده دور محمل ما مست کردهاند بغض گلوی قافله را خندهها شکست نان بین کودکان حرم پخش میکنند خیرات اهل شهر، غرور مرا شکست هر کس رسید، چنگ سوی معجرم کشید با ناسزا، وقار مرا بیحیا ... حسین...