نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

همیشه دوست داشتم، کنارتون باشم نیاد یه روزی که، بری و تنها شم یه روزِ عمر من، سر نشده بی تو من ندارم تابِ، یه لحظه دوریتو بچگیامونو یادت میاد راستی؟ پا میشدی از خواب، هِی آب میخواستی از اون روزا هستی، تو چارهی دردم پنجاه سال واست، من مادری کردم به کوفه کاش هیچوقت، سفر نمیکردی کاش میشد از اینجا، مدینه برگردیم تو قلبم این صحرا، دلهره میندازه آبوهوا اینجا، به ما نمیسازه اینجا همونجاست که، بابام علی گفته دست و پاهام داره، به لرزه میافته کوفه و یکرنگی، کی باورش میشه کسی مگه اینجا، حُرمت سرش میشه با این که محزونم، توی دلم غوغاست اما دلم گرمه، کنارمه عباس اینجا علیاصغر، از دستمون میره من به کنار اما، رباب میمیره من از لبت شنیدم تا اسم کربلا را دادند دست روحم درد و غم و بلا را مانند تو زِ من هم پوشیده نیست اسرار میبینم ابتدا را میخوانم انتها را روز ده مُحرم روز قرارتان بود تو زود آمدی تا راضی کنی خدا را در ابتدا که یا رب مهمان نیزههاییم ختم به خیر فرما پایان ماجرا را آنها که راه ما را، در کربلا گرفتند دیروز در مدینه، بستند راه ما را من عهد بستم با مادر که با تو باشم بفرستشان مدینه، زنها و بچهها را ایکاش قبل از آنکه، خیمه به پا نمایی میکَندی ای برادر، در دشت قبر ما را
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد