
شد شب قدر و بندهی فراری اومده با آه و ناله و با گریه زاری اومده تا که بدیهاشو به روش نیاری اومده خدای مهربون بهم بده امون بیا و مهربونیتو امشب بده نشون بیا منو ببخش به جان مرتضی من که گناهام بیشتره از هفت تا آسمون این دست خالیِ من، این چشمای پُر آبم بیا به جان حیدر امشب منو دریابم یا رب الهی العفو... از بس که عصیان کرده این بندهی روسیات باور بکن روم نمیشه که بزنم صدات منو قبول کن قاطیِ این خیل بندههات درسته بیحیام درسته روسیام امشب یه کاری کن برام تو رو جون آقام به حق مرتضی، امام الاَتقیا که دستشو بسته بودن یه روز تو کوچهها جان علی و زهرا ببین دلم محزونه رحمتتو نازل کن به چشمی که گریونه یا رب الهی العفو... یه دختری که سفره انداخته برا باباش یه دنیا خاطرهست تو اشک گوشهی چشاش برنمیداره از بابای بیکسش نگاش ای مهربون بابا، پیشم بمون بابا انقدر نگو انّا اِلیه الراجعون بابا یاد قدیمایی یه بغض تو گلوت یاد همون روز که زدن مادرو پیش روت از چشم تو میخونم هواییِ زهرایی بری و بعد از سی سال راحت شی از تنهایی علی علی، یا زهرا...