
بتکان سفره و رزق سحرم را برسان نیمه شب، روزی چشمان ترم را برسان سفره را جمع نکن، تازه من عادت کردم وقت رفتن شده، بار سفرم را برساند کم من را، تو کریمانه زیادش کردی سود این سائلی مختصرم را، برسان روزهی ناقص من را، به علی کامل کن جلوی آتش دوزخ، سپرم را برسان هر سحر، یاد سحرهای نجف افتادم جان زهرا دم آخر، پدرم را برسان (غم ندارم که پناهم، ابی عبدالله است فترس سوختهام، بال و پرم را برسان)۲ دل من تنگ شده، کرببلا میخواهد بر مشامم سحری، بوی حرم را برسان