نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

بر سرم دادی بزن، فریاد کن بندهی بیچاره را آزاد کن جوششی بین دلم ایجاد کن خانهی ویرانه را آباد کن نفس بد کارم ز رو شمشیر بست پای من را با غل و زنجیر بست ماندهام من با ندانم کاریام از عذاب است این همه بیداریام برملا شد پیشِ مردم خواریام کاش میشد از زمین برداریَم غافل از مرگم نمیدانم چرا از قیامت من گریزانم چرا با همه خوبم ولی با تو بدم بر کس و ناکس بجز تو رو زدم خوف دارم از گناهِ بی حدَّم یا علی گفتم به سویت آمدم نوکر زهرا ندارد معطلی میگذارد سر به زانوی علی بندهات را چون سلیمانی بخر نوکرت را بی پشیمانی بخر این گدا را بین مهمانی بخر عبد خود را در نجف آنی بخر من بهشتت را نمیخواهم خدا گر شوم دور از علیِ مرتضی بخشش آن سیِّئاتم را بده مستی صوم و صلاتم را بده خستهام، امشب براتم را بده تشنهام، آبِ فراتم را بده کاش میشد روزیِ چشمان ما یک سحر گریه میانِ کربلا غربتِ خون خدا پیچیده بود این خبر در کربلا پیچیده بود اصغرش را در عبا پیچیده بود حرمله این نسخه را پیچیده بود آن گلوی نازکی که جان نداشت پیشِ مادر، سر به رویِ نِی گذاشت
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد