
سرتاسرِ محلهمان غرقِ ماتم است حرف از حسین و زینب و ماهِ مُحرم است باز این چه شورش است که در خَلق عالَم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است دیدم یکی عجیب پِیِ کار هیئت است بیتاب و عاشقانه گرفتارِ هیئت است هر کارِ سخت بود خودش گفت میکند کفش هر آن که آمده را جفت میکند با گریه دخترکی به تماشا نشسته بود یک بچه باز قلک خود را شکسته بود آمد به سوی من پدری پیر و محترم میگفت گوش کن به من این نصیحتم اینجا هر آنچه خرج کنی سود میکنی خود را عزیزِ حضرت معبود میکنی جانم فدای نوکر و دربانِ تو حسین جانم فدای پیر غلامانِ تو حسین رحمت به مادری که ارادت میآورد فرزند خویش را سوی هیئت میآورد دیدم کنار دیگ نشسته باادب لاتِ محله بود گفت زیرِ لب میگفت با گریه کم ما را قبول کن از ما دوباره سینه زدن را قبول کن مجلس شروع شد همه با آه و زمزمه هر یک گرفته است اجازه زِ فاطمه خُدّامِ درگَهَش همه بیادعا شدند با این که خستهاند یک صدا شدند چون شیر پاک خورده همه گریه میکنند مانندِ بچّه مُرده همه گریه میکنند میگفت روضهخوان به یک نیزه تکیه داد در بندِ یک سپاه به یک نیزه تکیه داد او گفت مانده بود تنش زیر آفتاب او گفت عاقبت به لبش هم نخورد آب میگفت تشنه کام سرش را بریدند میگفت روی سینهی آقا دویدند میگفت این شهید میانِ وطن نبود میگفت جز یک حصیر پاره برایش کفن نبود